شال گردن و کفش های کتانی

I know you'll ask me to hold on

carry on like nothing's wrong

but there is no more time to lies

cause I see sunset in youe eyes

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

مزاحم وبلاگی نداشتیم که بحمدا... حاصل شد...!!!

نوشته شده در ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

ماهی قرمز نمی تواند عاشق باشد؛وقتی تنگ بلور به دروغ از کثیفی دریا می گوید...!!

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

آهای تویی که امیدوارم بفهمی کی هستی...

مسخره کردن کافی نیست؟؟

هرکسی این حق رو داره که برای کارهاش دلیل داشته باشه.اینطور نیست؟؟

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

پارادوکس ها را دوست دارم; برایم از کنار تو بودن ها می گویند...!!

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

انتظار ها کشیدم که این روز سر رسد

چوب خط ها کشیدم روس نفس هایم

در ها باز گذاشتم برای تویی که پشت در بودی

 نسنجیده حرف ها زدم و تو باز...

مهربان نگاه هایت را در آب یخ فرو بردی

و قندیل من از چشم هایت افتاد...

انتظار ها تمام شد و سر رسید این روز

پاک کرد تپش قلبم چوب خط ها را

ولی...

در ها بسته است و دست من هم کوتاه

فرصتی برای حرف های سنجیده نمانده انگار

اصلا"...

نگاه مهربان تو را نمی شنوم که در کدام آتشکده شراره می ریزد

تو را به همین برف شادی ها که خدا برایت ریخته سوگند

تصورت این نباشد که فراموش کرده ام

تولدت میارک...!!

 

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

این شبا چایی و قهوه و نسکافه از دیازپام هم خواب آور تر میشه حتی....

اصن یه وضی...!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

عجیب است این غول زبان نفهم که حالا برای من شده تنها راه رسیدن...

عجیب است آن روزها که می گفتم و می گفتی و تمام نمی شد هیچ چیز...

عجیب است این شب های پر ماه و بی ستاره...

و من حالا می ترسم این یک شب و دو شب و سه شب بشود هزار و یک...

اما نه...

نمی شود...

تو نمی گذاری که بشود.مگر نه؟

تو این بار سر یک شب وهزارت نمی مانی...

                                               می دانم...!

پس بیا و

این هزار و یک شمع را خاموش کن که هزارمین روز شب نشود هیچ گاه...

                                                                                           تولدت مبارک!!!

 

نوشته شده در ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

ملول از همرهان گشتن ره گل های آبی نیست

                                                      وگرنه این همه افسون تواند کرد دلگیرم

نوشته شده در ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

با زبانت پای غرورم زخم زدی

لب هایت به خون غرور من آغشته است

غرورم خشک شد

نه!

تو غرورم را خشک کردی...

...

اما غرور تو

هنوز سبز است

هنوز تر است

...

یک روز می آید

آنقدر عشق به پایت بریزم

که...

از تو بالا بروم

که...

...

از یک شاخه ات آویزان که می شوم

دستانم به خون غرورت آغشته می شود...

نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

عشق ما یک طرفه بود

و دور زدن ممنوع

          تو دور زدی...

 

...

 

هنوز قبض جریمه زیر برف پاک کن مانده

شب های بی تو

           پرداختش نخواهم کرد...!!!

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

درمیان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد;

که مرا،

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

       و تو چون مصرع شعری زیبا،

       سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا،

با وجود تو شکوهی دیگر،

رونقی دیگر هست

 

می توانی تو به من،

زندگانی بخشی،

یا بگیری از من،

آنچه را می بخشی...

(حمید مصدق)

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

تویی که در آن روزهای قحطی دوست،همیشه ضمیر نوشته هایم بودی...

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

کوک احساسم هرز رفت

از بس..

این بار اما

...ساعت هارا عقب کشیده اند

وقت شرعی چشم هایم زودتر از راه خواهد رسید ...!

بگذار این چرخ دنده فرسوده همین جا بماند

اگر دلت دوره گرد شود...

من هم...

دور خودم...! 

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

یک کوربی صورتی...

یک کتانی آل-استار صورتی...

یک خودکار صورتی...

یک استیک صورتی...

یک لاک صورتی...

یک شال صورتی...

یک کلیپس صورتی...

یک قلب صورتی...

یک روز صورتی...

یک رویای صورتی...

صورتی،صورتی،صورتی...

دخترای صورتی،روزمون مبارک!!!!

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

الآن که من پشت کامپیوترم و دارم اینو می نویسم...

تو صفر ساله شدی...

و ثانیه هایی از ورودت می گذره..

فقط چند ثانیه ی کوچولو...

مثل خودت...

کوچولوی کوچولو...

و من هم که طبق معمول چند قطره اشک ریختم...

برای سلامتیت...سلامتی مامانت(حواست باشه ها،قبل از اینکه مامان تو باشه دخترخاله ی من بوده)و گیج و ویج بودن بابات...

مطمئنم الآن دل تو دل بابات نیست...

که اولا تو و بعدش مامانتو ببینه...

فکر کنم خیلی لحظه ی نابی بوده وقتی مامانت تو رو دیده...

می دونی که؟بیهوش نیود آخه...

خلاصه که...

خوش اومدی آقا نیکان...

خوش اومدی!

پ.ن:نرگس جون خوبم و محسن آقای گل!با اینکه هنوز باورم نمیشه که شما باید برین پوشک بخرین از مغازه ها،ولی قدم نورسیدتون مبارک،مثل اسمش!

نوشته شده در ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

بیا

هر شب بیا

من به وجودت تو خواب هام هم راضیم حتی...

نوشته شده در ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

mn daram miram.bye bye.hich vaqt mano faramoosh nakon...

این اس ام اس هم دیشب برام اومد.کیانا هم رفت .کیانایی که یکی از بهترین خاطراتمو باهاش دارم...

می دونم که مهتاج هم رفت...

و سحر هم همین طور...

نه،امسال سال من نیست و.....

نوشته شده در ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

قلب همه داره تاپ تاپ می کنه برای تویی که فردا صبح چشمای کوچولوتو به دنیای آدم بزرگا باز می کنی...

نوشته شده در ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

و اما آخرین خداحافظی از بهترین دوستان!دوستون دارم...

دروز،جمعه،ساعت چهار و نیم صبح این اس ام اس غمناک واسم اومد.از طرف شهرزاد.شهرزادی که حالا تو ایران نیست و رفته،رفته...

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

یاس هرزه ی همسایه از روی دیوار چشمک می زند

اما...

پیچک ها هیچ وقت به درختی که دور آن پیچیده اند،خیانت نمی کنند...

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

باز من در گوشه ی کلبه ی عشق کز کرده ام

و باز تو نیستی...

و باز عکس هایت را در آتش شومینه می سوزانم

                                              تا یخ نبندم در سرمای نبودنت...!!

 

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

پاسخ تو...

همان همیشگی است!

یک فنجان سکوت تلخ لطفا"!

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

علامت بازیافت روی قلبم را که می بینی؟

دور نیندازش...

مهربانی کنی،

                         دوباره می شود...!!

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

زنگ زدند.رفتگر محله بود.گفت:((آقا دیشب یه عکس تو زباله های شما پیدا کردم.))

عکس تو بود.

نوشته شده در ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

غمگین می شم از غمگینی صورتی چرک..

اشک تو چشمام جمع می شه وقتی که اشک های اونو می بینم...

و بغض خفه ام می کنه وقتی که لباس عزا تنش می کنه...

اونی که همیشه برای من یادآور خنده و شادی بود...

نیست...

و خواهد بود...

نمی دونستم این قدر دوستت دارم صبا!

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

بابا آب داد...

بابا نان داد

بابا "خوشبختی" داد...

این حقیقت تمام پدرانه های ایرانی است...

نوشته شده در ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

پینک،دخترعموی عزیزم!

تسلیت میگم...

به قول خودت:پرنده ها در دنیای دیگری آواز می خوانند...

نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

ببخش که گاهی بهشت زیر پایت را ندیدم و حرف های جهنمی زدم.

ببخش که بال های سپیدت را نادیده گرفتم و شیطان شدم.

ببخش که ندیدم روز آزمون هایم مضطربی و تست ها را یکی در میان زدم.

ببخش که نفهمیدم لحظه هایت را برای زیبایی بخشیدن به لحظه های من از دست می دهی و لحظه هایم را سرسری رد کردم.

بببخش که اشک هایت را دیدم و گفتم"حتما پیاز پوست کرده"و خندیدم.

ببخش که می دانستم می خواهی بزرگ باشم و بچه شدم.

ببخش که اینگونه بودم!

مامام مهربونم!ببخش و روزت مبارک!

پ.ن1:من اینقدرم بد نیستم،آرایه ادبی اغراق به کار بردم!

پ.ن2:دخترخاله جون گلم!امسال اولین سالیه که تو مامانی شدی.از طرف نی نی تو شمکت و خودم:روز و تولدت مبارک!

 

نوشته شده در ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات ()

هرچه قدر می خواهی،

دلم را بشکن

هیچ کس نتوانسه با سنگ انداختن پیاپی،ماه را از حافظه ی آب بگیرد!

نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات ()


Design By : Pichak